خرید بک لینک

هو 

خب ؛ اینجا مثل یه زیر پله میمونه که در دسترسه و ور وسایلو میذاری توش ولی زیاد بهش سر نمیزنی!

نکته ی بعدی اینکه 

اصلا از این شخصیتی که دارم تبدیل میشم بهش خوشم نمیاد ، نبودم و نیستم ولی دارم میشم حس میکنم که این یه شدنه!

+ نمیدونم که؛

مثلا خیلی مغرور باشی و خودنشکن در عین حال زودرنج و در عین حال کنجکاو و در عین حال دوستشان داشته باشی و در عین حال ناراحت بشوی و در عین حال در نیمی از روز فراموش کنی ( کنی که نه ناخودآگاه شود) و جالب ماجرا اینکه در این لحظه که مینویسی ، بدین واقفی که اقتضای سن است و فردا به یاد نمی آری...

دقایق روز به نحوات گوناگونی سپری میشوند و در نهایت جمع نمی توان کنم آنچه که می پراکنم!

+ امید ،

وقتی میگویم امید حس میکنم که گلی به رنگ زرد در دشت سبز وجودم می شکفد! امید،امید، امید واژه ایست به رنگ زرد برای من...

+ بعضا هم یک بیت از شعری به مانند  گل یاسی رنگی در وجودم می شکفد:

سن منیم کونلومه اویله دوشموسن 

خسته نین کونلونه نار دوشن کیمی (مفهوم زیباست)

این صدای باران ، این صدای باران ، این صدای باران 

این هم زیباست...

۱:۱۷

برچسب: نویسنده: ماهان اسدی تاريخ: پنجشنبه 29 ارديبهشت 1401 ساعت: 19:56

صفحه بندی