خرید بک لینک
بسم الله

کم مونده بود دستم رو بشه ها..! اَه من نمیدونم چرا ما تو خونمون یه جای خلوت نداریم,یه جای

امن نداریم, شاید من میخوام یه کاری بکنم که نخوام کسی بدونه , عجبا ://

حالا یه کاری هم که میگم کار خلافی نیس, من دوس دارم یه کتابیو بخونم نمیخوام کسی

ببینه, حالا دیروز کتابه رو گذاشته بودم زیر کیفم داشتم یواشکی میخوندم که یهویی داداشم

اومد کیفو برداشت گفت باز چیه داری استخاره میکنی!!! :// خوبه حالا بذا فک کنه استخاره

بود :))) [ قیافه ی منم میتونید تصور کنید در اون لحظه]

گفتی که گنه کنی به دوزخ برمت...این را به کسی گو که تو را نشناسد

چقد دلم میخواس های های برا این بیت گریه کنم.....

+شهریور عاشق انار بود
اما هیچ وقت حرف دلش را به انار نزد
آخر انار شاهزاده ی باغ بود
تاج ِ انار کجا و شهریور کجا ؟!
انار اما فهمیده بود ،
می خواست بگوید او هم عاشق شهریور است …
اما هر بار تا می رسید ، فرصت شهریور تمام می شد …
نه شهریور به انار می رسید
و نه انار می توانست شهریور را ببیند
دانه های ِ دلش خون شد و ترک برداشت
سال هاست انار سرخ است …
سرخ از داغی و تندی ِ عشق …
و قرن هاست شهریور بوی ِ پاییز می دهد …

و من چقدر این شعر را عاشقم ...:)))

++ یه فیلمی داش نشون میداد که دختره عروسیش بود و داشت از خونشون میرفت

خونه ی شوهر....یه لحظه خودمو متصور شدم در اون شرایط:]و قیافه ی بابامم اومد

جلو چشم....و اومد جلو چشم وبغض امان نداد و من دیگه چیزی ندیدم.....

این فقط تصورش بود که منو به اون روز انداخت....!

برچسب: نویسنده: ماهان اسدی تاريخ: جمعه 23 آذر 1397 ساعت: 4:56

صفحه بندی